بابا صفرى
357
اردبيل در گذرگاه تاريخ ( فارسى )
بود . قطع نشدن كلمات آخرين لحظه هم بعد از جدا شدن سر و بدن و اعضاء از همديگر منطقى و قابل قبول نميباشد . 3 - در صفحهء 366 دربارهء شيوع حصبه و تلفات سنگين آن نوشته شده ( حصبه را امروز كه كلمات خارجى در ايران كموبيش متداول شده پاراتيفوئيد ميگويند نوع ديگرى از اين مرض كه در قديم محرقه ميگفتند امروزه تيفوئيد خوانده مىشود حال آنكه « مطبقه » را كه شديدتر بود تيفوس ميگويند ) در تطبيق اسامى اين بيماريها اشتباه شده است چه تيفوئيد كه امروز در زبان مردم عادى نيز وارده شده است همان بيمارى حصبه و پاراتيفوئيد نيز در زبان فارسى شبه حصبه ناميده شده است و محرقه همان ناخوشى است كه امروزه واژهء خارجى آن تيفوس استعمال مىشود . كلمهء مطبقه نيز به همان بيمارى تيفوئيد گفته شده است به نظر ميرسد كه اين اسم را از روش بيمارى در شروع علائم بالينى و تب گرفته باشند و منظور آن باشد كه در ابتداى بيمارى تب طبقهطبقه بالا ميرود و بعد از استقرار ناخوشى اين نظم از بين ميرود . 4 - در مورد غارت اردبيل شاهدى ميگفت يكى از نقاطى كه از گزند غارت عشاير مصون ماند بنبستى است در كوچهء پير شمس الدين بنام كوچهء خادمباشى كه منزل مسكونى خادمباشى در آن تاريخ در داخل اين بنبست بوده است . گويا چند روزى قبل از ورود عشاير به شهر ديوارى در مدخل آن كشيده مىشود تا وجود اين بنبست در انظار غارتگران مستور و مخفى بماند ولى در همان روز اول عشاير از موضوع مطلع و بخراب كردن آن اقدام ميكنند . ساكنين كوچه را وحشت و ترس فرا ميگيرد . زنان ترسان و لرزان در خانهء خادمباشى جمع ميشوند و مردها در پشت ديوار باستقبال عشاير منتظر ميمانند تا ديوار خراب مىشود . خوشبختانه سردستهء آنعده با حاج حمد اللّه نامى از ساكنين بنبست آشنا در ميآيد و دعوت او را براى صرف غذا پذيرفته و از غارت آن كوچه صرفنظر مىكند و كسى از زيردستان خود را براى محافظت خانهها از گزند غارت در مدخل كوچه ميگمارد و از همين روز ببعد اين بنبست يكى از نقاط امن شهر شمرده مىشود .